ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

681

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

شيطان رجيم زير پوست قرطاى رفت كه در مصر حاجب دولت بود و او همواره مترصد چنين فرصتى بود . چه بسا ميان او و وزير بر سر مواجب و علوفات مماليك وليعهد كه در تحت تكفل او بود مشاجرات درمىگرفت و وزير با او درشتى مىكرد . تا روزى كه او نيز عزم عصيان كرد . برخى از يارانش نيز او را ترغيب كردند و قرار بر سوم ذو القعده نهادند . قرطاى شب همان روز نزد دايهء وليعهد رفت و از او خواست لباسهاى پادشاهى را براى بر تخت نشستن وليعهد آماده كند و خود بامداد همان روز در رميله نزديك مصلاى عيد بايستاد و پارچه‌اى بر سر چوب كرد و علم ساخت . كودكان شهر براى نزديك شدن عيد طبلها و دهلها در دست داشتند . قرطاى فرمان داد بعضى از آنان را آوردند و گفت در برابر او طبل و دهل زنند . مردم از هر سو گرد آمدند . آنهايى كه در غرفه‌ها و طبقات قصر بودند فرود آمدند و مماليكى كه در قاهره بودند بدان سوى روى آوردند . آنقدر مردم جمع شدند كه ديگر جاى نبود . در آن حال از در اصطبل به قلعه روى آوردند و به خانهء وليعهد رفتند و تا در پرده‌سراى او پيش رفتند و او را طلبيدند . آنگاه نگهبانان را به يك سو كردند و نزد وليعهد شدند و او را بر دوش گرفته به ايوان آوردند و بر تخت نشاندند . ايدمر نايب قلعه را آوردند تا با او بيعت نمود . سپس او را از در اصطبل پايين بردند و بر كرسى نشاندند و امرايى را كه در قاهره بودند فراخواندند تا با او بيعت كردند بعضى را نيز در قلعه حبس نمودند . قرطاى ، آقتمر الحنبلى را به صعيد فرستاد تا از حال سلطان الملك الاشرف استكشاف كند و از ميان امرا اينبك را برگزيد و از خواص خود قرار داد و در دولت خود شريك گردانيد . روز را به شب و شب را بروز رسانيدند ، در حالى كه از نوافلى كه مىآمدند از سلطان خبر مىگرفتند . سلطان چون از عقبه بگريخت دو شب راه رفت تا در پايان شب دوم به بركه رسيد . در آنجا از حادثهء قاهره و آنچه قرطاى كرده بود خبر يافت . با امراى خود به مشورت پرداخت محمد بن عيسى اشارت كرد كه به شام رود . ديگران گفتند به قاهره رود . سلطان به جانب قاهره راند و به سوى قبة النصر راه خود ادامه داد . مركبها از گرسنگى و رنج راه مانده شده بودند و ياراى رفتنشان نبود . فرود آمدند . در همانجا مردان را خواب فرو گرفت . يلبغا الناصرى از ميان ايشان نزد الملك الاشرف آمد و گفت از اين ميان خود را بيرون بكش و در يكى از خانه‌هاى قاهره پنهان شو تا معلوم شود كه چه خواهد كرد . سلطان نزديكى از زنانى كه قصد خود را با او در ميان نهاده بود ، رفت و در آنجا مخفى شد . مىپنداشت راه رهايى او همين است الناصرى از او جدا شد . دلش مىخواست در شكاف زمين پنهان مىشد . از سوى الملك الاشرف چند تن از غلامان را فرستاده بودند تا از اوضاع قاهره خبر گيرند . آنان را در رميله نزديك قلعه يافتند . گفتند كه از حجاج‌اند . ايشان را نزد قرطاى بردند فرمان